پیامبر بعدها که پیامبر شد این داستان را نقل کرد، میگوید:
کودکی سه چهار ساله بودم و برای بازی به کوچه رفته بودم.
ناگهان دو نفر سفیدپوش دیدم که مرا گرفتند و بر زمین خواباندند.
نمیتوانستم مقاومت کنم.
سینه مرا شکافتند. قلب مرا بیرون آوردند
و چیزی به جای قلب من گذاشتند که بسیار خنک و سفید و لطیف بود.
بعد سینه مرا بستند و رفتند.
مفسران در تفسیر سوره" الم نشرح لک صدرک" ان را ذکر کردهاند!
متصل چون شد دلت با آن عَدَن/ هیین بگو مهراس از خالی شدن
امر قُل زین آمدش کای راستین/ کم نخواهد شد بگو دریاست این
میگویند معنای اینکه بارها در قران به پیغمبر گفته شده "قُل"
این بوده که تو (پیامبر (ص) هیچ وقت کم نمیآوری
همینطور میتوانی بگویی و بگویی و بگویی چرا که وصل به دریایی!
پیامبر این دریاصفتی را احساس میکرد،
اما میدانست برای اینکه این آب تیره نشود
و این چشمه همچنان زلال و زاینده و نظیف بماند
حاجت به احتیاط و ملاحظاتی دارد.
بعضیها اصلا چاه نکنده در خانه خود با چشمه آب مواجه میشوند
گر رسد جذبه خدا، آب مَعین/ چاه ناکنده بجوشد از زمین
منبع:
سنت و سکولاریسم
برچسب:
نویسنده: myhexagon