خرید بک لینک

باغِ قصه شش گوشِ ما

چاه ناکنده بجوشد از زمین!

پیامبر بعدها که پیامبر شد این داستان را نقل کرد، می‌گوید:

کودکی سه چهار ساله بودم و برای بازی به کوچه رفته بودم.

ناگهان دو نفر سفیدپوش دیدم که مرا گرفتند و بر زمین خواباندند.

نمی‌توانستم مقاومت کنم.

سینه مرا شکافتند. قلب مرا بیرون آوردند

و چیزی به جای قلب من گذاشتند که بسیار خنک و سفید و لطیف بود.

بعد سینه مرا بستند و رفتند.

مفسران در تفسیر سوره" الم نشرح لک صدرک" ان را ذکر کرده‌اند!

متصل چون شد دلت با آن عَدَن/ هیین بگو مهراس از خالی شدن

امر قُل زین آمدش کای راستین/ کم نخواهد شد بگو دریاست این

می‌گویند معنای اینکه بارها در قران به پیغمبر گفته شده "قُل"

این بوده که تو (پیامبر (ص) هیچ وقت کم نمی‌آوری

همین‌طور می‌توانی بگویی و بگویی و بگویی چرا که وصل به دریایی!

پیامبر این دریاصفتی را احساس می‌کرد،

اما می‌دانست برای اینکه این آب تیره نشود

و این چشمه همچنان زلال و زاینده و نظیف بماند

حاجت به احتیاط و ملاحظاتی دارد.

بعضی‌ها اصلا چاه نکنده در خانه خود با چشمه آب مواجه می‌شوند

گر رسد جذبه خدا، آب مَعین/ چاه ناکنده بجوشد از زمین

منبع:

سنت و سکولاریسم

برچسب: نویسنده: myhexagon تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 21:45

صفحه بندی